متن پدرم چهل روز گذشت

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

شعر‌ها نقش بسیار مهمی در متن آگهی ترحیم پدر و اعلامیه او دارند. اشعار آگهی‌های ترحیم و سنگ قبر باید سوزناک و در عین حال کوتاه باشد.تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد به گلزاران گلی هستی فراموشت نخواهم کرد
قسم بر جامه پاکی که از مهرت به تن دارم که تا جان در بدن دارم فراموشت نخواهم کرد
بمناسبت چهلمین روز درگذشت مرحوم مغفور شادروان … مجلس یاد بودی در روز پنجشنبه …………. در حسینیه. واقع در …. برگزار می‌گردد.
ممتنی است با تشریف فرمایی خود به صرف شام روح آن مرحوم را شاد و بازماندگان را قرین امتننان فرمائید.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

انالله و انا الیه راجعون
با تشکر از تمامی عزیزانی که در غم درگذشت پدرم موجب تسلی خاطر بودند. به اطلاع می‌رساند مجلس یاد بودی در روز …. از ساعت … در ……. برگزار می‌گردد.
ممتنی است با تشریف فرمایی خود به صرف … روح آن مرحوم را شاد و تسلی خاطر بازماندگان خواهید بود.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

با قلبی آکنده از غم و اندوه درگذشت شادروان مرحوم… را به اطلاع اقوام و آشنایان می‌رسانیم.مراسم تشییع آن مرحوم روز … ساعت … در مکان … برگزار می‌گردد.مراسم یادبود آن عزیز در روز‌های … و … از ساعت … در مسجد … خواهد بود.
ممتنی است با تشریف فرمایی خود روح آن مرحوم را شاد و بازماندگان را قرین امتننان فرمائید.

متن پدرم چهل روز گذشت

با نهایت تاسف و تاثر در گذشت پدری فداکار و دلسوز مرحوم … را به اطلاع کلیه سروران (اقوام، دوستان، آشنایان) گرامی می‌رسانیم.مراسم تشییع و خاکسپاری در روز …. از ساعت … در … برگزار می‌گردد.
حضور پر مهر و محبت شما دوستان و عزیزان موجب شادی روح آن مرحوم و تسکین خاطر بازماندگان خواهد بود.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

بازگشت همه به سوی اوست
.. از میان ما رفت. در سوگ رفتنش مراسم یاد بودی در روز… از ساعت … الی … برگزار می‌گردد.
حضور شما خویشاوندان و دوستان در این مراسم مایه تسلی خاطر خواهد بود.
نشانی ….

متن پدرم چهل روز گذشت

پدر در سوگ تو دل‌های ما پیوسته می‌گرید
سراسر همچو شمعی بی نفس آهسته می‌گرید
تویی در خاطر ناشاد ما، تا آخرین لحظه
به یادت چشم ما، چون ساغر بشکسته می‌گرید

متن پدرم چهل روز گذشت

غم مرگ پدر غم کمی نیست
جگر می‌سوزد و درد کمی نیست
پدر زیبا گل باغ وجود است
که بی او زندگی جز ماتمی نیست

متن پدرم چهل روز گذشت

کاش آن شب را نمی‌آمد سحر
کاش گم می‌شد در راه پیک بد خبر
تا پدر رفت آن سحر از پیش رو
بی نشان را خاک تیره شد به سر

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نادیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

صد بار خدا مرثیه خوان کرد مرا
در بوته‌ی صبر امتحان کرد مرا
هرگز نشکست پشتم از هیچ غمی
جز مرگ پدر که ناتوان کرد مرا

متن پدرم چهل روز گذشت

پدرم قامت تو تکیه گاهی بود مرا
گفته هایت چو چراغی به رهی بود مرا
رفتی از دیده و داغت به دل ماست هنوز
هر کجا می‌نگرم روی تو پیداست هنوز

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

نمک بر زخم من شیرین‌تر از خواب سحر گردد
جگر‌ها خون شود تا پسر مثل پدر گردد
پدر در کودکی دست پسر گیرد
به امیدی که در پیری پسر دست پدر گیرد

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

خانه مان تاریک شد بی نور رویت‌ ای پدر
دستمان کوتاه شد از جستجویت‌ ای پدر
نیست باور پدر جان از چه کندی ز ما
بعد از این از که گیریم عطر و بویت‌ ای پدر

متن پدرم چهل روز گذشت

دلم پر ز غم و درد است‌ ای وای
هوای خانه مان سرد است‌ ای وای
پدر رفت و از او جز قاب عکسی
نمانده، در کنارم نیست‌ ای وای

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

افسوس، صد افسوس پدر از کف ما رفت
آن گوهر تابنده و پر مهر و وفا رفت
ما را نبود چاره به جز صبر در این غم
با حکم خدا آمد و با امر خدا رفت

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

پدرم یاد تو هرگز نرود از دل مامگر آن روز که در خاک شود منزل ما

متن پدرم چهل روز گذشت

باورم نیست پدر رفتی و خاموش شدی
ترک ما کردی و با خاک هم آغوش شدی
خانه را نوری اگر بود ز رخسار تو بود‌ای چراغ دل ما از چه تو خاموش شدی

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

این گنج نهان در دل خانه پدرم بود
هم بال و پرم بود و همی تاج سرم بود
هرجا که زمن نام و نشانی طلبیدند
هم نام بلندش سند معتبرم بود

متن پدرم چهل روز گذشت

من آرزوی دیدن روی تو داشتم
رفتی و ماند داغ توام بر جگر، پدر
تو آرزوی دیدن من می‌بری به خاک
من هم تو را به خواب ببینم مگر، پدر

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

پنهان به خاک گشت چو قد رسای تو
غمگین مباش، در دل ما هست جای تو
از مرگ ناگهانیت‌ای نازنین پدر
بیگانه سوخت تا چه رسد آشنای تو

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

در کنارم شب و روز بی تاب بود
غافل از او چشم من در خواب بود
تا شدیم بیدار و مشتاق پدر
او به خواب و چهره اش در قاب بود

متن پدرم چهل روز گذشت

پدرم سایه تو تکیه گاه بود مرا
پند و اندرز تو پویای رهی بود مرا
باورم نیست غروب و سالی بگذشت
هر زمان چشم به راهت نگهی بود مرا

متن پدرم چهل روز گذشت

صفا از خانه و روح از بدن رفت
پدر مهربانم از میان رفت
غم هجران او را با که گویم
که، چون پروانه‌ای از شعله‌ها رفت

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

مصیبت وارده رابه شما و خانواده گرامی تسلیت عرض نمودهو امیدوارم بزودی در شادی‌هاتما را سهیم کنی.

متن پدرم چهل روز گذشت

می دانم هیچ جمله‌ای دردت را سبک نمیکند؛میدانم داغداری؛میدانم هیچ چیزی نمیتواند غم از دست دادن …عزیز و مهربانت را جبران کند.از خدا میخواهم به تو و خانواده‌ات صبر بدهتا بتونی این مصیبت را تحمل نمایی.فقط بدان همه ی از این شنیدن این خبرناراحت و متاثرند و همه ی در کنارتند.

متن پدرم چهل روز گذشت

غم از دست دادن بهترین و بزرگ ترین پشتوانه دنیاکه هیچ چیز و هیچ کس نمیتونههیچ جوره جاشون رو پر کنهبهتون تسلیت میگم. آن شاء ‌الله خداوند بزرگ بهتون صبر زیادی بدهکه بتونه به دوش کشیدن این غم روبراتون آسان‌تر کنه. روحشون شاد باشه.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

دوست خوبم، …جان در کوچِ واصلان بارگاه عشق اشکی نیفشانیم،زیرا که آنان شادمانانِ حضرتِ دوست هستند.مروارید اشک نثار غیبت ظاهری جسم باد.

متن پدرم چهل روز گذشت

خیلی غمگینمو واقعاً نمی‌دونم چی باید بگم.خیلی متأسفم.آن شاء الله که همین حالاغرق در رحمت هستند.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

این مصیبت رابه شما تسلیت عرض می کنم.امیدوارم غم آخرتان باشدروحشان شاد.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

وقتی ما عزیزی را در این دنیا از دست می دهیم،فرشته ای در بهشت نصیبمان می شودکه همیشه مراقب ماست. آرام خاطر باشیددر اینکه فرشته ای دارید که الان برشما نظاره گرست.من عمیقا از وجودم به شما تسلیت عرض می کنم.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

دوست عزیزتر از جانم،مرگ مسافرت جان از سبز خاکبه بلندای افلاک است.دامن از اشک تهی کن که پیوستنبه جانان سعادتی پایان ناپذیر است.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

از صمیم قلب تسلیت میگم.امیدوارم روح ایشون قرین آرامش باشهو خداوند به شما صبر بدهد. با شما همدردی می‌کنمو امیدوارم هر چه زودتر لبخند به لبتون بیاد.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

هر چند می‌دونم تو این شرایطهیچ کلامی تسلی بخش درد و غم تو و خانواده‌ت نیست.ولی خواستم بدونی ما در کنارت هستیم.یادش گرامی.

متن پدرم چهل روز گذشت

اندوه باورنکردنی گریبان مرا گرفته است.بی شک واژه غم برای بیان احساسات بسیار ناچیز است.باور از دست دادن … عزیزت این قدر سخت استکه احساس می‌کنم میان زمین و آسمان هستم.قدر مسلم واژه برای بیان غم بی پایانم کم می‌آورم.از خداوند برای تو و خانواده‌ات صبر می‌خواهم.این مصیبت قطعاً به این زودی‌ها از دل و ذهن ما بیرون نخواهد رفت.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

هراس مرگ هراس از گناه استو … شما بی هیچ هراسی به استقبال مرگ رفت.آن عزیز هنگامی که تن‌پوش خاکی را با دیبای جان مبادله نمود،باید شادمان بوده باشد زیرا که در این سفربا بال روح در بارگاه عصمت فرود آمد.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

…ت مثل کبوتری سبک‌بال بودکه روحش توان ایستادن توی این دنیای خاکی را نداشت.مشتاقانه دعوت حق را لبیک گفت. فوتش را تسلیت می‌گویم.کاش همدردی من مرهمی بر درد روح تو باشد.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

با قلبیپر از اندوه در گذشت …را به شما و خانواده محترمتانتسلیت عرض می کنم.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

زندگی سخت استلیک در سفر باید بود؛ پدرتان / مادرتان/ …تان از سفر ماندسیلی سهمگین باور شاید نه سختی راه را می نمایدکه بایستی تنها رفت صبری باید تا آرامشی زاید.این مصیبت بر شما تسلیت باد.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

شایدیـک روزبه ندیدنتبـه نشیدن صدایتو به جای خالی‌ات عادت کنم!امـا بابا…فراموش کردنت هنـری است که اصلا ندارم…

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

نوشتن متن برای دختری که پدر ندارد، نوشتن قصه ای است عاشقانه که انتهای آن ابتدای تنهایی های دختر است و نتیجه ی آن خواستن های مکرر دوباره بودن پدر؛ قصه ای که تمام کلمات آن از غصه های دوری دختر می گوید و البته از صبوری های او، که همین صبوری هاست که زندگی را زندگی می سازد.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

پدر و مادرهمانند سوره‌ای از قرآن هستنکه هیچ کس نمی‌تواند مانندش را برایت بیاورد…گوش هایم را می‌گیرم، چشم هایم را می‌بندمو زبانم را گاز می‌گیرمولی حریف جای خالیت نمی‌شومچقدر دردناک است فهمیدن نبودنت پدر…پدرم،همین که می‌دانم کسی شبیه تو نیستچقد دلهره آور می‌کند نبودنت را…

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

وقتی نباشی پدرخاطراتت بپچاره ام میکنند
خاطرات نه سر دارند و نه ته…بی هوا می ایند تا خفه ات کنند…میرسند گاهی وسط یک فکر …!گاهی وسط یک خیابان …سردت می کنند…داغت می کنند…رگ خوابت را بلدند…زمینت می زنند…خاطرات تمام نمی شوند…تمامت می کنند…

متن پدرم چهل روز گذشت

 نیاز به کسی دارم که راه را نشانم دهد؛تنبیه ام کند؛تشویقم کند؛نه به حق قدرتی که دارد؛بلکه به اقتدارش؛من پدرم را می خواهم …

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

پدر، عشق تو مثل لطافت و زیبایی یک روز قشنگ بهاری است.پدر، یاد تو مثل بی‌خیالی و راحتی یک روح سبکبال، در گردش یک روز خوش آب و هوای تابستانی است.پدر، فکر به تو مثل گرمای کنار هیزمی سرخ شده از آتش، در یک روز سرد زمستانی است. پدر، امنیت در تو مثل آغوش گرم مادری پر مهر، برای فرزندی ترسان از دنیای ناشناخته‌هاست.پدر، کلام تو مثل مشعلی روشن و فروزان، در تاریکی راه‌های مخوف و پر پیچ و خم زندگی است.پدر، روح تو مثل آرامش و سکون، بعد از یک جابجایی مکان، از زمانی تا به ابدیت است.پدر، سپر تو نه مثل، بلکه خود عشق، خود امنیت، خود کلام و خود نجات توست

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

 می گن دخترا عزیز دوردونه بابان….می گن دخترا بابایی ان…..آره منم عزیز دوردونه بابام بودم ٬ منم بابایی بودم…اما اصلا تو این فکر نبودم که قراره به این زودی تکیه گاهمو ٬ پشت و پناهمو ٬عزیزم رو ٬ بابام رو از دست بدم….باورش ٬ درکش ٬ تحملش خیلی برام سخته هنوز که هنوزه نتونستم فراموش کنمبرای یه دختر که عزیز باباست اینکه لحظه جون دادن پدرش بالای سرش باشه ٬ دستاش تو دستش باشه اما نتونه هیچ کاری براش بکنه خیلی دردناکهحالم و احساساتم با گفتن کلمات بیان نمی شه ٬ دردی که کشیدم و می کشمبرای گفتنش کلمات هم کمن خیلی کم…بابا دوستت دارم و همیشه به یادتم

متن پدرم چهل روز گذشت

پدرم بارش باران خدا بودپدرم حاکم پیمان وفا بودپدرم جلوه ایمان و رضا بودپدرم بر سر ما مرغ هما بودپدرم در همه حال کارگشا بودپدرم آیت آینده ما بودپدر تکیه گاه دختر است و بسپدر تمام عمر و وجود دختر است و بس

متن پدرم چهل روز گذشت

دلتنگ که می‌شوم آلبوم را باز می‌کنمچشمم که به عکست که می‌افتد دنیایی از خاطرات شیرینجلوی چشمم باز می‌شود که روزگارم را تلخ می‌کند…پدر تو رفتی و دنیا برایم تیره و تار شد.دلخوش به همین چند قطعه عکس و مرور خاطرات توام…

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

خواستم کمی از دلتنگی‌ هایم برایت بگویماز نبودنتولی پدر، نبودنت که نوشتن ندارد…درد دارد، درد ، درد ….

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

پدر…بعضی از دردا چند دقیقه طول می‌کشنبعضی دردا چند روزبعضیا چند ماهبعضیا سال‌هااما…درد رفتنت، تا ابد تموم وجودم رو عذاب میده…

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

حرف‌هایی هست کهنمی‌شود گفتمن سال‌هاست هر کسیمی‌پرسد خوبی‌فقط سرم را تکان می‌‌دهمو این ناگفتنی‌‌ترین حرف من است…

متن پدرم چهل روز گذشت

کاش خدا یه فرصت دیگه بهم می‌دادتا با پدر بودن را بیشتر احساس می‌کردمکاش می‌‌شد دوباره تو آغوشش برمو بهش بگم دوستش دارمبهش بگم بابا زندگی بی‌‌تو معنا ندارهکاش می‌‌شد فرصت‌های از دست رفته رو جبران کردبابا خیلی دوست دارم دلم برات تنگ شده

متن پدرم چهل روز گذشت

پدر وقتی که رفتی من شکستم…مهربانمازغم تو؛جمعه‌ها دلتنگ‌ترمغصه‌ام سنگین‌ترو بغضم شکننده‌تر استحرف‌های کمتری برای گفتن دارمو اشک‌های بیشتری برای ریختن…

متن پدرم چهل روز گذشت

پدرم، سلام…دلم بـرای تو تنــگ اسـتو ایـن را به خودِ تو هـم نمی‌توانم بگــویمآن قـَدر دوری از من که دیگــر دسـت آرزوهایم به تو نخواهند رسیددلـــم بـرای تــو تنــگ اسـتو ایـن رابه خــــــــدا هـمنمی تــــوانم بگـــویمخواستـَنــَت، داشتــَنـتمحال است…دلـــم بـرای تـــو تنــگ است… پدر

متن پدرم چهل روز گذشت

گفــت : با پدر یه جمـــله بســـازگفتــم: من با پدر جمله نمیســازم ،دنیــــــــامو می سازم

متن پدرم چهل روز گذشت

به یاد پدر سخت گریستمپدرم وقتی رفت، سقف این خانه ترک بر می‌داشتپدرم وقتی رفت دل من سخت شکست…این بغض لعنتی… این بغض لعنتیوقتی دیروز باران بارید“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم“آن مرد با نان آمد”یادم آمد که دیگر پدرم در بارانبا نانی در دست و لبخند بر لبنخواهد آمددیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اشبا زمین و تنهائیش، با خورشید و نبودنش…

متن پدرم چهل روز گذشت

متن کوتاه در مورد اموات مرده و مردگان فوت شدگان رفتگان [ گلچین شده] | تاو بیو

متن پدرم چهل روز گذشت

༺ دنیـا دیـد من دقیـقا چـہ چیـزایـے رو دوست دارم،همونا رو ازم گرفـت ༻ # دلتنگی # اموات

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

‏مهربون باشید زندگی پر از خداحافظی های غیر منتظره ست… # دلتنگی # اموات

متن پدرم چهل روز گذشت

🥀🖤جوان نازنین در خاک رفتی🖤🥀
🥀🖤 از این دنیای غم غمناک رفتی🖤🥀
🥀🖤زدی آتش به جان دوستدارن🥀🖤
🥀🖤چوگل پاک آمدی و پاک رفتی🥀🖤
# اموات

متن پدرم چهل روز گذشت

« خاطِرات میمانَند..! » # اموات # خاطره

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

سخته فراموش کردن کسی که ..!
فراموش نشدنی های زیادی بجا گذاشته ..:) # عشق یک طرفه # اموات # خاطره

متن پدرم چهل روز گذشت

لالالالالالا
بخواب دنیا خصیصه
واسه،کمتر کسی خوب می‌نویسه
یکی لباش همیشه غرق خندس
یکی پلکاش تو خوابم خیسه،
یکی داره هزار و یک ستاره
یکی جز یاد تو هیچی نداره!:) # دلتنگی # اموات

متن پدرم چهل روز گذشت

⟪ تمومِ روزهامو با فکـرِ طُ میگذرونَم..! ⟫ # عشق یک طرفه # دلتنگی # اموات

متن پدرم چهل روز گذشت

خدایا، دردی که دادی با صبری که بهم دادی یکی نیست🖤 # اموات

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

 

🖇- گویا که جهان بعد تو زیبا شدنی نیست 🖤✋

  # عشق یک طرفه # اموات

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

بعد پرپر شدنت ای گل زیبا چه کنم
من به داغ تو جوان رفته زه دنیا چه کنم
بهر هر درد دوائیست به جز داغ جوان
من به دردی که بر او نیست مداوا چه کنم
# فوت شده مرحوم # اموات

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

فراموش کردنش یه آلزایمر قوی میخواد(: # عشق یک طرفه # اموات

متن پدرم چهل روز گذشت

‹ ای آنکه دوست دارَمَت اما ندارَمَت…
جایت همیشه در دِل مَن دَرد می‌کند🌱› # عشق یک طرفه # دلتنگی # اموات

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

کاش مث بچگیا میشد کفشاتو قایم کرد که نری :)💔 # دلتنگی # اموات

متن پدرم چهل روز گذشت

بهترین ها زودتر ميميرند… # دلتنگی # زندگی # اموات

متن پدرم چهل روز گذشت

ماه من رفت ماهت بمیرد آسمان # اموات # دلتنگی

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

« جايِ خالیت شده تو دلم یه لخته يِ خون! » # عشق یک طرفه # دلتنگی # اموات

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

من صبورم اما
آه این بغض گران
صبر چه میداند چیست !
# ادبی # دلتنگی # اموات

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

بُـــــغـــــض یـــــعــــنـــی: اَِوَِنَِیَِ کَِہَِ بَِہ خَِاَِطَِرَِشَِ زَِنَِدَِگَِیَِ مَِیَِکَِرَِدَِےَِ رَِفَِتَِ…

 

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

رفتی و بی تو هر شبم ، شام غریبانه
دل یاد جانانه ،غمگین و نالانه …🥀🖤
# دلتنگی # اموات

متن پدرم چهل روز گذشت

•خدا صبری دهد دل‌های از جا رفته‌ی ما را• # دلتنگی # اموات

متن پدرم چهل روز گذشت

گوهر از خاک بر آرند و عزیزش دارندبخت بد بین کهفلک گوهر ما برده به خاکخدایا چرا عشقمو ازم گرفتی

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

این گنج نهان در دل خانه همسر بودهم بال و پرم بود و همی تاج سرم بودهرجا که زمن نام و نشانی طلبیدندهم نام بلندش سند معتبرم بود

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

امروز اومده بود دیدنمبا یه نگاه مهربونهمون نگاهی کهسالها آرزوشو داشتمو ازم دریغ میکردگریه کرد و گفت دلش واسم تنگ شدهوقتی رفت سنگ قبرماز اشکاش خیس شده بود

متن پدرم چهل روز گذشت

یاد روزهای بودن همسر راعزیز می‌داریم و لحظه‌های سنگینی هجران او رابه سوگ می‌نشینیم باشد که در نظرت افتدهمسرم با این حال که کنارم نیستیولی بازم سال نو رو بهت تبریک میگم

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

ز هجران تو پرپر می زند دلز دلتنگی به هر در می زند دلچو بلبل در فراق رویت ای گلبه دیوار قفس سرمیزند دل

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

فکر کن عاشـق ‌باشیاو رفته باشدعید باشد !بـاران هم ببارد ..ادامه اش را ول کنگریه امانـم نمیدهد

متن پدرم چهل روز گذشت

مرگ تو را چو داد گردون خبرمخبرت نیست که یک باره چه آمد به سرمکاش با قیمت جان، عمر تو می‌شد ممکنتا دهم جانی و از بهر تو عمری بخرم

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

من جوان بودم عزیزان اینچنین پرپر شدمغنچه بودم لاله بودم اینچنین پرپر شدممن جوان بودم قد وبالای رعنا داشتمصورتی چون ماه تابان روی زیبا داشتم

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

از آبشار پرسیدم کیستی ؟گفت اشک کوهگفتم از چه می نالی؟گفت از جدایی همسر !

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

شب است و آسمان را غم گرفتهسکوتم با نگاهش دم گرفتهشب است و کهکشانی در کنارمولی از دوریت من بیقرارم

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

ازغم مرگ توای سروخرامان چکنمبهرپژمردنت ای نوگل خندان چکنمداغ جانسوزتوافکنده شرربرجگرمبادل سوخته وآتش هجران چکنم

متن پدرم چهل روز گذشت

گفتم کهفراق تو نبینمدیدمآمد به سرمهر آنچه میترسیدم

متن پدرم چهل روز گذشت

بعد پرپر شدنت ای گل زیبا چه کنممن به داغ تو جوان رفته ز دنیا چه کنمبهر هر درد دوائیست به جز داغ جوانمن به دردی که بر او نیست مداوا چه کنم

متن پدرم چهل روز گذشت

خوشا آن کس که نیکی حاصل اوستپیاپی عشق یزدان در دل اوستخوشا آن کس که بعد ترک دنیابهشت جاودانی منزل اوست

متن پدرم چهل روز گذشت

امروز اومده بود دیدنمبا یه نگاه مهربونهمون نگاهیکه سالها آرزوشو داشتمو ازم دریغ میکردگریه کردو گفت دلش  واسم تنگ شدهوقتی رفت سنگ قبرماز اشکاش خیس شده بود

متن پدرم چهل روز گذشت

آتش هجران تو همچون سپندم می کندپر ز ناله همچو نی بند بندم می کندداغ سنگینی که بر دل دارم از هجران توتا قیامت بر غم تو پای بندم می کند

متن پدرم چهل روز گذشت

به یاد شمع رویت همچنان پروانه میسوزمتورفتی من به جایت اندرین کاشانه میسوزم گهی آیم کنار قبر تو با دیده گریانگهی از مهربانی های تو در خانه میسوزم

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

گل منشد فصل بهار و شدم از غصه هلاکدارم جگری کباب و چشمی نمناکگلها همه سر ز خاک بیرون کردندالا گل من که سر فرو برده به خاک

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

باورم نیست که دیگر نشنوم آوای تویا نبینم روی ماه و قامت زیبای توسالها سنگ صبورم بودی و هم صحبتمبی تو رنگ یأس دارد منزل و مأوای تو

متن پدرم چهل روز گذشت

رفتی ز دیده و داغت به دل ماست هنوزهر کجا می نگرم روی تو پیداست هنوزآنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تونام نیکت همه جا ورد زبان هاست هنوز

متن پدرم چهل روز گذشت

رفتی و از رفتنتقلبم شکستدیده و دل از غمتدر خون نشست

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

سایه‌ای بود و پناهی بود و نیست
شانه‌ام را تکیه گاهی بود و نیستبا حسرت و اندوه فراوان چهلمین روز عروج ملکوتی
همسری مهربان و پدری دلسوز، مرحوم مغفور شادروان زنده یاد

متن پدرم چهل روز گذشت

مادرم ناله شب‌گیر تو را می‌شنوم
شکوه از عالم تقدیر تو را می‌شنومتا سحر زمزمه کردی ز بیداد زمان
گریه از درد زمین‌گیر تو را می‌شنوم

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

باور این همه ی صبوری‌مان نبود،
چهل بار چشم گشودن و ندیدن عزیز زندگی‌مان
چهل‌ها خواهد گذشت و یاد تو با ما خواهد بود

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

ناباورانه روزها را گذراندیم،
بدون حضور او که باور داشتیم
وجود عزیزش نماد عینی شرف و مفهوم بخشایش بود
و هنوز با گذشت چهل روز، عکس او با چارچوب قاب بیگانه است
در اربعین هجرانش به زیارت مزار مطهرش می‌رویم
و با زبان اشک از اندوه روزهای فراق سخن می‌گوییم…

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

برادرم چهل شب چشم من با گریه خو کرد
چه شب‌ها با تو بودن آرزو کرد
چهل شب تا سحر نقش خیالت
کنار من نشست و گفتگو کرد…

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

چهل روز است که دل‌تنگی‌های غروب را با بودن در کنار مزارش سپری کردیم
و ناباورانه روزهایمان را به شب‌هایمان گره زدیم
و شب‌هایمان را به امید آن که هلال ماهگونش را یک بار دیگر در خواب به نظاره بنشینیم به صبح رساندیم.
طنین صدای دلنشینش همچنان در گوش ما، مهربانیش در قلب ما و زیبایی چهره‌اش همیشه در یاد ماست.

متن پدرم چهل روز گذشت

چهل روز است که می‌سوزیم و تو را نمی یابیم
نگاه پاک و مهربانت راکه همیشه بی‌دریغ نثارمان میکردی، نمی بینیم
از گرمای وجودت بی‌بهره ماندیم،
تنها با این باور که تو هنوز هم سنگ صبور ما هستی،
با تو اي مهربان، درد دل می گوییم

متن پدرم چهل روز گذشت

چِلُمین روز است که خاموشی پدر
خاک گورت را غریبانه هم آغوشی پدر
گرچه اکنون در کنارم نیستی از حیث تن
نیست یادت را ز دل هرگز فراموشی پدر…

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

آن روز گدازه دلم را دیدم
خاکستر تازه دلم را دیدموقتی که به روی دوش مردم می‌رفت
تشییع جنازه دلم را دیدم

متن پدرم چهل روز گذشت

چهل روز از غروب غم انگیز گذشت
پدری که وجودش افتخار و صفا و صداقت بود
صفای بارانی بود که با صداقت می‌بارید
و دلش دریای محبت و وجودش باران کرامت بود
بهمین مناسبت بر آنیم که در روز … از ساعت … در … واقع در … گرد هم آییم
تا با یاد خاطرات جان‌فزایش، مرهمی بر زخم‌هاي‌ کهنه‌مان بنهیم…

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

چهل بار چشم گشودن و ندیدن عزیز زندگی ام
چهل‌ ها خواهد گذشت و یاد تو با من خواهد بود…

متن پدرم چهل روز گذشت

خواهرم دو روز دیگر
چهل روز از مرگت میگذرد و نمیدانیم چگونه تاب آوردیم چهل روز ندیدنت را….
به این امید زنده ایم که وقت مرگ بار دیگر تو را خواهیم دید
چقدر دیر میگذرند بی تو این روزها …..

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

روزها را چه غریبانه به شب رساندیم
فریاد را در سینه خفه کردیم
و اشک را خوراک روز و شب کردیم
چه سخت است در دل گریستن و به زبان هیچ نگفتن
و تکیه‌گاهی مطمئن را از دست دادن!

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

چهل غروب غمبار از پر کشیدنت به سوی ابدیت گذشت
و ما همچنان در بهت و حیرت لحظات خوب بودن با تو را مرور می‌کنیم
باور این همه صبوری‌مان نبود،
چهل بار چشم گشودن و ندیدن عزیز زندگی‌مان
چهل‌ها خواهد گذشت و یاد تو با ما خواهد بود

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

چهل روزبه جاده‌های مسدود چشم دوختیم
تا شاید برگردی،
اما تو هرگز کوچه‌های خیس و گنگ حضورمان
را به ترنم صدایت مرور نخواهی کرد!

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

عرض تسلیت حقیر را بپذیریدتحمل سوگ فقدان مادر صبری الهی را می طلبدخداوند شما را اجر صابرین دهد که حضرتش فرمود :و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انا لله و انا الیه راجعون

متن پدرم چهل روز گذشت

باور این همه صبوری‌مان نبود،
چهل بار چشم گشودن و ندیدن عزیز زندگی‌مان
چهل‌ها خواهد گذشت و یاد تو با ما خواهد بود

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

چهل روزه صدای تو نمیاددلم کرده هواتو داد وبیدادتو نیستی خونۀ دل سوت و کورهدیوار بینِ مون این خاک گورهپدر ای مهربونم یاور منتو بودی عشق و ایمان باور منفراقت ای پدر سخته برامونمثِ جون کندنه سخته برامونبه راهی رفته ای که خیلی دورهمیون آسمون اون جا که نورهدلم تنگه دلم تنگه دلم تنگغم دوریت به جونم می زنه چنگچرا بی رحمه بابا این زمونهدلم کرده کباب اشکم روونهخدا صبرم بده طاقت بیارمکه جز تو یاوری دیگر ندارم

متن پدرم چهل روز گذشت

هنوز باورمان نمی‌شود که چهل روز از رفتن ناگهانی‌اش گذشته است
هنوز سخت است بپذیریم آن لبخندها و مهربانی‌ها، همچون دانه‌ای در زیر خاک خفته است
اما یقین داریم یادش جوانه خواهد زد و نام و نشانش، درختی سبز و تناور خواهد شد

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

چهل روز می‌گذرد و می‌سوزیم و به هر جا می‌نگریم، خاطره‌ای از تو در خیال ما شکل می‌گیرد
مادرم چهل روز است که سنگ صبور خود را از دست داده‌ایم و نگاه پاکش را دیگر نمی‌یابیم!

متن پدرم چهل روز گذشت

چهل شب چشم من (ما) با گریه خو کرد
چه شب‌ها با تو بودن آرزو کردچهل شب تا سحر نقش خیالت
کنار من (ما) نشست و گفتگو کرد

متن پدرم چهل روز گذشت

هنوز باورمان نمی‌شود که چهل روز از رفتن ناگهانی‌اش گذشته است
هنوز سخت است بپذیریم آن لبخندها و مهربانی‌ها، همچون دانه‌ای در زیر خاک خفته است
اما یقین داریم یادش جوانه خواهد زد و نام و نشانش، درختی سبز و تناور خواهد شد…

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

اربعین تو دگر باره برآییم همه
که سر تربت تو اشک نشانیم همهما چه گوییم که از سوگ تو بر ما چه گذشت
غرق در ماتم و اندوه و فغانیم همه

متن پدرم چهل روز گذشت

چهل روز است روی خوبت را ندیدم مادرم
در فراقت شعر هجران می سرودم مادرم
کاش می مردم، نمی دیدم که رفتی زیر خاک
خاک بر سر شد مراَ زین غم که دیدم مادرم

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

چهل روز است که دلتنگی‌های غروب را با بودن در کنار مزارش سپری میکنم و
ناباورانه روزهایم را به شب‌هایم گره زدم و شب‌هایم را به امید آن که هلال
ماهگونش را یک بار دیگر در خواب به نظاره بنشینم به صبح رساندم.
طنین صدای دلنشینش همچنان در گوشم، مهربانیش در قلبم و زیبایی چهره‌اش
همیشه در یادم است.

متن پدرم چهل روز گذشت

روزگاری است که ما حال پریشان داریم
ز غم مرگ پدر، دیدة گریان داریمبود اخلاق خوشش ورد زبان همگان
اعتباری که به ما هست ز ایشان داریم

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

مرگ موهبتی است الهی،  که به قامت هر موجود زنده‌ای می‌نشیند
بشریت از این قاعده مستثنی نیست و ما نیز از آن غافل هستیم
چه سخت است باورش، تحملش، جدا شدنش و ندیدنش
ولی چه می‌شود کرد، باید در برابر مشیت الهی سر تسلیم فرود آورد
و فقط یاد و خاطرات او جاودانه در دل دوستدارانش باقی خواهد ماند
امید که در جوار رحمت پروردگار آسوده و آرام بیارامد و از آمرزش حضرت حق بهره‌مند شود

متن پدرم چهل روز گذشت

می‌دانیم که در چهلمین روز درگذشت فرزند عزیزتان هیچ کلامی تسلی بخش داغ شما نیست، اما خواستیم که بدانید ما نیز در غم و اندوه شما شریک هستیم.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

چهلمین روز درگذشت برادرزاده ناکام شما را تسلیت عرض می‌کنم. غفران و رحمت الهی را برای آن جوان از دست رفته و سلامتی و طول عمر با عزت را برای جنابعالی از پروردگار منان خواهانم.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

باور کردنی نیست که چهل روز از فوت پسر عموی شما می‌گذرد، آن جوان صبور و باوقار که مرامی بی همتا داشت. می‌دانم که نام نیک او تسکین دهنده داغ شما و خانواده محترمتان است.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کشی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
چهلمین روز درگذشت مادر گرامیتان، آن اختر تابناک بی همتا را به شما و خانواده داغدارتان تسلیت عرض می‌کنم.

متن پدرم چهل روز گذشت

چهلمین روز درگذشت برادر مهربانتان را به شما و خانواده محترم تسلیت گفته
برای شما صبر و برای درگذشته رحمت بی‌کران الهی را آرزو دارم
امید که روح آن مرحوم آسوده از همه رنج‌های دنیا، در حریم امن الهی آرام گیرد
با نهایت تأسف و تأثر چهلمین روز درگذشت پدربزرگ گرامیتان را خدمت شـما و خانواده ارجمند تسلیت عرض می‌کنیم
بقای عمر با عزت برای شـما و همچنین رحمت واسعه برای آن مرحوم را از خداوند متعال خواستاریم

متن پدرم چهل روز گذشت

از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش
کاندر این دیر کهن کار سبک باران خوش است
حافظا ترک جهان گفتن، طریق خوش دلی است
تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است
پسر عمه عزیز و گرامی با اندوهی وصف ناپذیر، چهلمین روز درگذشت پدر عزیز و گرامیتان را تسلیت عرض می‌کنم.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

خداحافظ‌ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ‌ ای قصه عاشقانه
خداحافظ‌ ای آبی روشن عشق
خداحافظ‌ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ‌ ای همنشین همیشه
خداحافظ‌ ای داغ بر دل نشسته
پسر عموی عزیز، چهلمین روز مرگ ناگهانی همسر گرامیتان را تسلیت عرض می‌کنم و امیدوارم که روح آن مرحوم در سایه لطف حضرت حق آرام گیرد.

متن پدرم چهل روز گذشت

اربعین تو دگر باره برآییم همه که سر تربت تو اشک نشانیم همه
ما چه گوییم که از سوگ تو بر ما چه گذشت غرق در ماتم و اندوه و فغانیم همه
چهلمین روز درگذشت …. را خدمت شما تسلیت عرض می‌کنم
چهل روز به جاده‌های مسدود چشم دوختیم تا شاید برگردی.
اما تو هرگز کوچه‌های خیس و گنگ حضورمان را به ترنم صدایت مرور نخواهی کرد
چهلمین روز درگذشت …. گرامیتان را تسلیت عرض کرده، برای آن عزیز رحمت و مغفرت
در جوار حضرت حق و برای جنابعالی و خانواده محترمتان صبر و شکیبایی مسئلت دارم

متن پدرم چهل روز گذشت

رفتی زه دیده و داغت به دل ماست هنوز
هر طرف می‌نگرم روی تو پیداست هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان هاست هنوز
دختر خاله گرامی، با نهایت درد و اندوه، چهلمین روز درگذشت مادر مهربانتان را تسلیت عرض می‌کنم.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

بزرگ بود از اهالی امروز بود
با تمام افق‌های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می‌فهمید
همسر عزیزم چهلمین روز درگذشت پدر مهربان و بی همتایت را به تو تسلیت می‌گویم

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

گفتم چو غنچه خنده زنم در دیار تو
دردا که غرق گریه شدم بر مزار تو
ما راست داغ مهر تو، بر سینه یادگار
گر شمع نیست بر سر خاک تو، باک نیست
چون شمع سوخت جان رهی بر مزار تو
دوست و همراه گرامی چهلمین روز درگذشت آن پدر مهربان و عالم فرزانه را به شما تسلیت عرض می‌کنم و برای شما و بازماندگان آن مرحوم صبر و شکیبایی آرزو دارم.

متن پدرم چهل روز گذشت

دختر عموی عزیز در نهایت اندوه و دلتنگی چهلمین روز درگذشت پدر فرزانه تان را به شما و خانواده محترم تسلیت عرض می‌کنم.

متن پدرم چهل روز گذشت

بزرگ بود از اهالی امروز بود
با تمام افق‌های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می‌فهمید و بار‌ها دیدم که
با چقدر سبد برای چیدن خوشه بشارت رفت و هیچ فکر نکرد که ما میان پرشانی چقدر تنها ماندیم.
همسر عزیزم چهلمین روز درگذشت پدر مهربان و بی همتایت را به تو تسلیت می‌گویم.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

چهلمین روز درگذشت مادربزرگتان را تسلیت عرض می‌کنم
ان شاء الله خداوند رحمتشون کنه
و ان شاء الله آرامش و سکون را بر قلب شما نازل کنه

متن پدرم چهل روز گذشت

ای دل چه میدانی از او‌
ای دل چه می‌خواهی از او‌
ای دل چرا نالان شدی
از رفتنش گریان شدی
یادش همیشه زنده است
مهرش همیشه در دل است
رفتن به سوی حق صفاست
چهل روز است که او پیش خداست.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

مرگ یاران و عزیزان سخت است و می‌دانیم که ماتمی بزرگ‌تر از مرگ پدر نیست. همکار گرامی چهلمین روز درگذشت فوت ناگهانی و ناباورانه پدر ارجمندتان را تسلیت عرض می‌کنم و برای شما و بازماندگان آن مرحوم آرزوی صبر و شکیبایی دارم.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

با کمال تاسف و ناباوری چهلمین روز درگذشت پدر ارجمند و بزرگوار شما را تسلیت عرض نموده و برای شما و بازماندگان آن مرحوم صبر جمیل آرزومندیم.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

چهل روز است که در کنار مزارش با چشمانی گریان جمع می‌شویم و برای نبودنش زاری می‌کنیم. مادری مهربان بود که نبودنش جگر همه را آتش زد و سوزاند.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انا لله و انا الیه راجعون
چهلمین روز درگذشت همسر گرامیتان را تسلیت عرض نموده، برای آن عزیز رحمت و مغفرت در جوار حضرت حق و برای جنابعالی و خانواده محترمتان صبر و شکیبایی مسئلت دارم.

متن پدرم چهل روز گذشت

پسر عموی عزیز با قلبی آکنده از اندوه، چهلمین روز درگذشت پدر گرامی، آن عموی عزیز و بی همتا را به شما تسلیت عرض می‌نمایم.

متن پدرم چهل روز گذشت

مهربان مادرم امروز چهل روز است که خورشید وجود تو خاموش شده است و من از مهربانی‌ها و نوازش‌های تو محروم مانده ام. این چهل روز برایم چه سخت و دردناک گذشت. می‌دانم که جایگاهت بهشت برین است. دوستت دارم.

متن پدرم چهل روز گذشت

با تاسف و اندوه فراوان، می‌دانم که گذشتن چهل روز از فوت خواهر گرامیتان چیزی از درد و رنج شما نکاسته و داغ شما همچنان تازه است. ما را در غم خود شریک بدانید.

متن پدرم چهل روز گذشت

با نهایت تاسف و تاثر چهلمین روز درگذشت عموی فرزانه تان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض می‌کنم، باشد که آن مرحوم در سایه لطف خداوند آرام گیرد.

متن پدرم چهل روز گذشت

ای چرخ فلک خرابی از کینه توست
بیدادگری شیوه دیرینه توست‌
ای خاگ اگر سینه تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه توست
پسر خاله عزیز چهلمین روز درگذشت مادر گرامیتان را به شما و خواهر‌های داغ دیده تان تسلیت می‌گویم.

متن پدرم چهل روز گذشت

ای جوانمردان، جوانمردی دگر در خاک رفت
گوهر پاک از زمین بر جانب افلاک رفت
بار خود بربست از این خاک تیره دل برید
پاک جان آمد به گیتی، پاک ماند و پاک رفت
دوست عزیز و همکار گرامی با نهایت غم و امدوه چهلمین روز درگذشت پدر گرامیتان را به شما و خانواده محترم تسلیت عرض می‌کنم.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

عزیز خفته در خاکم، گل باغ دلم بودی
درخشان گوهر پاکم، چراغ محفلم بودی
کجا یابم دگر، چون تو، اگر گرد جهان گردم
تو را‌ ای نازنین همسر که یار رو همدمم بودی

متن پدرم چهل روز گذشت

انا لله و انا الیه راجعون، با حسرت و اندوه فراوان، چهلمین روز درگذشت آن مادر گرامی و همسر فرزانه را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض می‌نماییم.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

شد فصل بهار و شدم از غصه هلاک
دارم جگری کباب و چشمی نمناک
گل‌ها همه سر زه خاک برون آوردند
الا گل من که سر فرو برده به خاک
فرزند عزیزم نمی‌دانم که این چهل روز را چگونه بی تو دوام آورده ام، این چهل روز برایم چهل سال گذشت.‌ای پاره جگرم چه وقت رفتنت بود.

متن پدرم چهل روز گذشت

رسم گلچین فلک گر چه همه یغما بود
لیک اینبار گلی چید که بی همتا بود
با نهایت تاسف و حسرت فراوان، چهلمین روز درگذشت پدر عزیزتان را تسلیت می‌گوییم و برای شما و بازماندگان آن مرحوم صبری جمیل خواستاریم.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

امشب …
از آسمان باران انا انزلنا بر فرق زمين مي بارد …
امشب چشمانم را با آب توبه مي شويم
و کلام قرآن در دهانم مي ريزم
تا خواب چشمانم را نيازآرد …

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

شب قدر است و نومیدی نداردکسی از بارگاه باری امشبفروغ رحمت و نور امید استبه هر جانب که رو می آری امشب

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

دعا میکنم غرق باران شوی
چو بوی خوش ریحان شوی
دعا میکنم در زمستان عشق
بهاری ترین فصل ایمان شوی

متن پدرم چهل روز گذشت

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند

متن پدرم چهل روز گذشت

چون نامه جرم ما به هم پیچیدند
بردند به دیوان عمل سنجیدند
بیش ازهمگان گناه مابود ولی
ما را به محبت علی(ع)بخشیدند.
با عرض تسلیت در لیالی قدر این حقیر را ازدعای خیرخویش فراموش نکنید.
التماس دعا

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

مهمان توام اى جان زنهار مخسب امشب
اى جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب
روى تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد
اى شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب
اى سرو دو صد بستان آرام دل مستان
بردى دل و جان بستان زنهار مخسب امشب
اى باغ خوش خندان بی تو دو جهان زندان
آنى تو و صد چندان زنهار مخسب امشب

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

شب قدر است و قدر آن بدانیمنماز و جوشن و قرآن بخوانیمبه درگاه خدا غفران و توبهبه شرطی که سر پیمان بمانیم . . .

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

از غافلان حساب دلم را جدا کنیدحرف و حدیث کهنه خود را رها کنیدچیزی به شب نمانده به خلوت که می رویدقدر است، قدری دل شکسته ی ما را دعا کنید

متن پدرم چهل روز گذشت

من از عمق وجود خودم ، خدایم را صدا کردمنمیدانم چه میخواهی ، ولی امروز برای تو ، برای رفع غم هایتبرای قلب زیبایت ، برای آرزوهایت ، به درگاهش دعا کردمو میدانم خدا از آرزوهایت خبر دارد ، یقین دارم دعاهایم اثر دارد . . .

متن پدرم چهل روز گذشت

شب قدر، وقت شناخت قدر خويش است.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

شب قدر، بهترين گاه آرايش صحيفه دل مؤمنان به زيور ذکر خداست.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

شب قدر، بزرگ‌ترين ميدان‌گاه سبقت گرفتن اولاد آدم در خيرات است.

متن پدرم چهل روز گذشت

شبهای قدر امد وتقدیر وسرنوشتسرخوش دلی که به بنامش خطی نوشتسالی گذشت! مرکب عمرم کجارود؟دوزخ مکان و مقصد من گشته یا بهشت؟به امید برآورده شدن حاجاتالتماس دعا

متن پدرم چهل روز گذشت

شبي است که «ليلة البراتش» خوانند:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر که اين تازه براتم دادند

متن پدرم چهل روز گذشت

شب عفو است و محتاج دعایم ، زعمق دل دعایی کن برایماگر امشب به معشوقت رسیدی ، خدا را در میان اشک دیدیی هم نزد او یادی زما کن ، کمی هم جای ما او را صدا کنبگو یارب فلانی رو سیاه است ، دو دستش خالی و غرق گناه است

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

از عرش صدای ربنا می آید
آوای خوش خدا خدا می آید
فریاد که درهای بهشت باز کنید
مهمان خدا سوی خدا می آید

متن پدرم چهل روز گذشت

شب قدر، حاوي نهر نوري است كه در زلال پر بركت آن جان مؤمنان از گناه تطهير مي شود.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

شب قدر، طلايه دار فلاح و رستگاري عارفان عاشق و عاشقان بيدل در بين شبهاي سال است.

متن پدرم چهل روز گذشت

شب قدر، آواي ايمان را در گوش جان مؤمنان به غيب نجوا مي كند.شب قدر، شب شناخت قدر خويش است!

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

سفره دار خدا امام زماندگر امشب بیا امام زمانشب قدر است هر کجا هستیالتماسِ دعا امام زمانمنکه امشب به یادِ تو هستمیاد کن پس مرا امام زماندست بر دامنت اگر نرنمبروم پس کجا؟ امام زمانآمدم آشتی دهی من راباخودت، با خدا امام زمانکاش قرآن به سر بگیرم منیک شبِ قدر با امام زمانجای دوری نمی رود که کنیگوشه چشمی به ما امام زمانخوب شد در شبِ عزای علیبا تو هم هم صدا امام زمانشبِ تقدیرِ من بیا بنویسیک سفر کربلا امام زمان علی صالحی

متن پدرم چهل روز گذشت

چون نامه جرم ما به هم پیچیدند
بردند به دیوان عمل سنجیدند
بیش ازهمگان گناه مابود ولی
ما را به محبت علی(ع)بخشیدند.
با عرض تسلیت در لیالی قدر این حقیر را ازدعای خیرخویش فراموش نکنید.التماس دعا

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

ز مردم دل بکن یاد خدا کن
خدا را وقت تنهایی صدا کن
در آن حالت که اشکت می چکد گرم
غنیمت دان و ما را هم دعا کن

متن پدرم چهل روز گذشت

پسر شهید اگر شد، پدر طلب کار است
ز. روزگار٬ علی یک پسر طلب کار است
پس از گذشتن نُه سال در بدهکاری
سی و سه سال علی، همسفر طلب کار است
و با حساب مغیره حدود سی سال است
درست از چهل و یک نفر طلب کار است.
ولی چه فایده دارد جهان بی زهرا
چه سود این که علی با ضرر طلبکار است؟
گرفته شال علی را به زور وقت سحر
چنان که از علی انگار در، طلب کار است
به جای اینکه بدهکار مرتضی باشد
در این معادله در بیشتر طلب کار است
به این دلیل برای تو کاسه آوردند
که شیر از دهن تو شکر طلب کار است
کسی به غیر خودت با خدا نمی‌دانست
که تیغ بوسه‌ای از فرق سر طلب کار است
مهدی رحیمی

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

عبدم ولـی عبـد گنه‌کار
هم روسیاهم هم گرفتار
معبود من ای حیّ دادار
من بنـدۀ عاصی، تو غفار الغوث خلّصنا من النّار
دستـم بگیــر از پا نشستم
یک عمر عهدم را شکستم
عفو تو باشد بـود و هستم
یارب تو آبرویم را نگهدار الغوث خلّصنا من النّار
من خستــه از بـار گنـاهم
مویــم سفیـد و روسیـاهم
این عفو تو این اشک و آهم
بـاز آمـدم با جرم بسیار الغوث خلّصنا من النّار
اگـرچـه مستحـق نـارم
روزم شده چون شام تارم
مولا علی را دوست دارم
بـر حـرمت حیـدر کرّار الغوث خلّصنا من النّار
یا سیـدی تـا زنـده هستم
از عفو تـو شرمنـده هستم
شرمنده زین پرونده هستم
خواندم تو را با این دل زار الغوث خلّصنا من النّار
از جرم بسیارم چه گویم؟!
حتـی نیاوردی بـه رویم
پیوستـه دادی آبــرویم
در بین خلق ای حیّ دادار الغـوث خلّصنا من النّار
یـارب یـارب یـا الهـی
بر جرم سنگینم گواهی
من بی‌پناهم تـو پناهی
من معصیت‌کارم تو ستّار الغوث خلّصنا من النّار

متن پدرم چهل روز گذشت

فرشته ها براي آزادي انسان ها از دستان شيطان و بخشش معاصي و بردن آنها به ملکوت مسابقه داده و منتظر نداي بنده خدا هستند. (اللهم لبيک) مرا دعا کنيد.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

خبر آوردند که امشب از هزار شب بهتر است و يک اتفاق ويژه مي افتد و آن اينکه امشب دست ملکوت به طرف زمين کشيده مي شود.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

تشنه ام اين رمضان تشنه تر از هر رمضاني
شب قدر آمده تا قدر دل خويش بداني
ليله القدر عزيزي است بيا دل بتکانيم
سهم ما چيست از اين روز همين خانه تکاني

متن پدرم چهل روز گذشت

نمی‌دانم حدیثِ نامه چونَست همی‌بینم که عنوانش به خونَست
پس از مرگِ جوانان گُل مَماناد
پس از گُل در چمن بلبل مَخواناد
جوان نازنین در خاک رفتی
از این دنیای غم غمناک رفتی
زدی آتش به جان دوست داران
چو گل پاک آمدی و پاک رفتی
گل من
شد فصل بهار و شدم از غصه هلاک
دارم جگری کباب و چشمی نمناک
گلها همه سر ز خاک بیرون کردند
الا گل من که سر فرو برده به خاک

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

سینه سرشار از محبت همه یارانی داریم که با ارسال پیام ما را در داغ درگذشت عزیزمان همراهی کردند. قدر لطف و مهربانی‌شان با خداوند مهرپرور باد.

متن پدرم چهل روز گذشت

غمگینانه ترین ترانه باران را
زمانی خواهید شنید
که در دل غم
از دست دادن عزیزان را داشته باشید
و این بار را به دوش بکشید،
شب‌ها به خوابتان می‌آیند
و وقتی بیدار می‌شوید
توانایی لمس صورتشان را ندارید!

متن پدرم چهل روز گذشت

دلتنگی شب از جایی آغاز میشود
که باور می کنی هیچ‌کس
را نداری برای همراهی بی‌خوابی هایت.

متن پدرم چهل روز گذشت

روزها رفت و گذشت و در اندیشه باز آمدنت، لحظه ها طی شد و مرد!
و نگاهم هر روز، باز هم با همه شوق، کوچه ها را پایید.
مثل آن روز که می آمدی از دور … دریغ!
دل من در غم هجران تو ای خوبترین، چه بگویم، چه کشید …

متن پدرم چهل روز گذشت

کاش دفتر خاطراتم
چراغ جادو بود
تا هر وقت از سرِ دلتنگی
به رویش دست میکشیدم
تو از درونش
با آرزوی من بیرون می آمدی!

متن پدرم چهل روز گذشت

باورم نیست که دیگر نشـنوم آوای تو
یــا نبـینم روی مـاه و قامت رعـنـای تو
سالها سنگ صبورم بودی و هم صحبتم
بی تو رنگ یأس دارد منزل و مأوای تو

متن پدرم چهل روز گذشت

یادُ خاطرات تُ ﺷﺐ ﻫﺎ ،
ﺧﻮﺍﺏ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺧﯿﺲ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﺯﺩﺩ و بهانه ی تو را میگیرد
ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﺒﺮﯾﺴﺖ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﻟﺒﺎﻧﻢ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ
ﺗﺎ ﮔﻼﯾﻪ ﺍﯼ ﻧﮑﻨﻢ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ …

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

دلتنگتم مادراین پاییز تو را کم دارد مادر
برای قدم زدن
وگرنه من آدم خانه نشینی نیستم

متن پدرم چهل روز گذشت

مادرم
از دلتنگیَت کجا فَرار کنم؟
کجا بروم که صدایِ آمدنت را بشنوَم؟
کجا بایستَم که راه رفتنَت را ببینم؟
کجا بخوابم که صدایِ نفس‌هات بیایَد؟
کجا بچرخَم که در آغوشِ تو پیدا شوم؟
کجا چشم باز کنم که در منظرَم قاب شوی؟
کجایی؟
مادرم
کجایی که هیچ چیزی قشنگ‌تَر از تماشایِ تو نیست؟
کجا بمیرَم،
که با بوسه‌هایِ تو چشم باز کنم؟
کجایی؟مادر
دلتنگتم مادر
روحت شاد مادر

متن پدرم چهل روز گذشت

دلتنگ شده ام..
نمیدانم !
شاید براۍ تو پدر
یا شاید براۍ دیروزهایی ڪه باتو
گذشت.
من از ایـنجا..
صدایت میـڪنم !
تو از آنــــــجا بغلم ڪن!
دلــــم خیلی واست تنگ شده

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

دلتنگی
نام
دیگر
پاییز است
وقتی باران هایش
مدام نبودنت را
در کوچه ها می بارند
تو نیستی و
همه ی ابر های دنیا
در چشم های من
زندگی می کنند پدر….!

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

هیچ غروبیغمگین تر از غروب پدر نیستالهی سهم همیشگی نشه این غروب غمگین….

متن پدرم چهل روز گذشت

سهم من از تو
دلتنگی بی پایانیست
که روزها دیوانه ام می کند شبها شاعر

متن پدرم چهل روز گذشت

بابای خوبم!!!
اجازه بده،اشک هایم را پنهان نکنم تا گواه دل شکسته ام باشد.
این روزها پرنده دلم را تاب قفس دلتنگی ات نیست.
می آیم به منزلت تا برایت بگویم…
بابای مهربونم!نیستی تا ببینی روزگار چنان سیلی محکمی به اقبال سرنوشتم زد که تا همیشه جای سرخ بی پدری برگونه ی زندگی ام باقی بماند!
بابای نازنینم!
دو ساله زبانم نام تورا خطاب نکرده!
چه روزها که یک به یک غروب شد و چه بغض ها که یکی یکی رسوب شد اما!!!!
تو نیامدی

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

پدر به خواب هایم…
یه شب بخیر بدهکاری!!به گونه هایم
یک بوسه!!به شانه هایم
یک آغوش!!سرجمع حسابمان میشود
««بودنت»»…کاش بودی

متن پدرم چهل روز گذشت

آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو…
تو کجایی پدرم…؟!
آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو…
بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا…
آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو…
جانِ من حرف بزن!
امر بفرما پدرم.
آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو…
کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست
آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو…
پدر ای یاد تو آرامش من…!
امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!
جانِ من زود بیا
بغلم کن پدرم…!
آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو…
به خدا دلتنگم!
رو به رویم بِنِشینی کافیست
همه دنیا به کنار…
گرچه از دور ولی، من تو را میبوسم
آنقَدر خاک کف پای تو هستم که نگو …
یادت گرامی ، روحت شاد

متن پدرم چهل روز گذشت

پدر
چه غم انگیز است گذراندن دقایق بدون حضور تو
بغض نبودنت هیج جا خالی نخواهد شد

متن پدرم چهل روز گذشت

کاش دفتر خاطراتم
چراغ جادو بود
تا هر وقت از سرِ دلتنگی
به رویش دست میکشیدم
تو از درونش
با آرزوی من بیرون می آمدی!دلتنگی شب از جایی آغاز میشود
که باور می کنی هیچ‌کس
را نداری برای همراهی بی‌خوابی هایت.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

شب
که دلتنگی ندارد
وقتی که از خیال…
به تو نزدیک‌تر شوم…

متن پدرم چهل روز گذشت

از قوی بودن خسته ام ؛
دلم یک شانه می خواهد
تکیه دهم به آن
و بی خیال همه دنیا
دلتنگی هایم را ببارم …

متن پدرم چهل روز گذشت

آنچه سرنوشت
درمن جا گذاشت
باقی مانده های‌ دریاست
دلتنگی برای آب
و تو
به وسعتِ یک آه
طولانی تر از خیابان های‌ تنهائی
درمن ممتد میشوی…

متن پدرم چهل روز گذشت

نه دلگیر است
نه غمگین
و نه بی حوصله
گاهی فقط خستس
فقط خسته
خسته از
میان فراموشی و خاطرات
بودن
میان گریه و بغض
بودن
میان غم و بی حوصلگی
بودن
میان رفتن ها و ماندن ها
بودن
واقعا زندگی چه واژه سنگینی ست
وقتی انسان می داند تنها باید حملش کند…

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

نمی شود که نمی شود
به تو فکر نکرد
کفر است اما
مثل خدا میمانی برایم
همه جا هستی تو

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

تو حواس من بودی !!!
از وقتی که رفتی
همه سراغت را میگیرندهی می‌پرسند:
حواســــت کجاســـــت ؟؟!

متن پدرم چهل روز گذشت

تا نیاید…
تا نباشد…
هیچ چیز درست نمی‌شود…

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

با خانومم راهی شمال شده بودیم تا یه پنجشنبه و جمعه آرام و خوش
داشته باشیم.حدود غروب از خونه راه افتادیم جاده کمی شلوغ بود
اما جارجرود و رودهن رو که رد کردیم خلوت و خلوت تر شد .
حدودا نیم ساعت مونده بود برسیم که . . .
با خانومم راهی شمال شده بودیم تا یه پنجشنبه و جمعه آرام و خوش
داشته باشیم.حدود غروب از خونه راه افتادیم جاده کمی شلوغ بود
اما جارجرود و رودهن رو که رد کردیم خلوت و خلوت تر شد .
حدودا نیم ساعت مونده بود برسیم که به پیشنهاد خانومم گفتیم شام
رو یه جای باصفا بزنیمو بعد بریم خونه مادرزنم اینا.در پی رستوران بودم
اما خبری نبود تو جاده مگس پر نمیزد گه گاهی یک ماشین رد میشد
همینطور گذشت تا به یک جاده انحرافی رسیدیم که تابلوی دست نویس
و کهنه ای بود که روش نوشته: رستوران..
مابقیش مشخص نبود! سری گازش رو گرفتم تو خاکیو بسمت رستوران رفتم
یه دو کیلومتری گذشت دریغ از یه آدم یا ماشین در جاده.خلاصه به رستوران
که بیشتر شکل کلبه ی خرابه ای بود رسیدیم صدای واق واق یک سگ در فضا
اکو میشد و در بین صدای انبوه جیرجیرکها غرق میشد.دستی رو کشیدم
خانومم خوابش برده بود بیدارش کردم و از ماشین پیاده شدیم
هوا صاف و مهتابی بود دور و اطراف پوششی جنگلی داشت و نزدیک به
کوه بودیم هوا کمی شرجی بود.و بوی برنج و شالیزار آدم رو مست میکرد
کلبه چوبی و خزه بسته در دل شب نمایان بود.لامپی کوچک نور زردرنگش
رو در هوا پخش میکرد و پشه ها دورش میرقصیدند.
بسمت کلبه قدم برداشتم و خانومم پشت سرم مرا همراهی میکرد
صدا زدم: کسی نیست؟سلام؟؟؟
پیرمردی ریش بلند درو باز کرد با صدایی مملو از لهجه شمالی و با چهره ای
اخم آلود گفت: سلام.بفرمایید
با شک پرسیدم: ببخشید سر دوراهی تابلو رستوران زده بود
و…
به وسط حرفم پرید گفت: درست آمدید البته یکم دیره ولی غذا هستش
بفرمایید داخل و درو پشت سرتون ببندید.
راستش بنظرم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اینجا بود
خلاصه وارد شدیم داخل کلبه دو تا میز پلاستیکی بدرنگی بود
و یه پیشخون کثیفتر بسبک فیلمهای ترسناک!
پیرمرد گفت: جیگر میخورید؟
هر چند زیاد موافق نبودم اما گفتم باشه بیار
پیرمرد به سراغ یخچال کوچکش رفت و سینی جیگر رو بیرون کشید
بعد هم به پشت کلبه رفت و شروع به آماده کردن زغال کرد…
همسرم خسته و خواب آلود بی هیچ حرفی بمن نگاه میکرد
بوی بدی در فضا پیچیده و با بوی نم و چوب کلبه قاطی شده بود
نور ضعیف و زرد رنگ لامپی که بالای سرمان بود تنها روشنایی کلبه بود.
صدای پیرمرد از پشت کلبه کرا بخود آورد: شب اینجا میمونید؟
بلند گفتم: نه ممنون شام رو میخوریم و میرویم
چند دقیقه بعد غذا آماده بود نوشابه ای در کار نبود و یک پارچ آب در کنار سینی بود
از سر ناچاری تا آخرین لقمه خوردیمش مزه ی عجیبی میداد
تغریبا لقمه ی آخر بودیم که چیزی زیر دندونم حس کردم
از دهانم بیرون آوردم یک ناخن شکسته بود حالم بهم خورد نزدیک بود بالا بیاورم!
خانومم با چشمهایی گرد شده مرا نگاه میکرد و از تعجب لیوان آب از دستش افتاد
بسراغ پیرمرد پشت کلبه رفتم تا بهش شکایت کنم خانومم در پی لیوانش روی زمین
میگشت که از بین چوبهای کف کلبه چیزی پیدا کرد و آن دستی قطع شده بود
که زیر چوبها دفن شده بود! هنوز به پیرمرد نرسیده بودم که صدای جیغ خانمم
باعث شد بسمت کلبه بدوم پیرمرد هم پشت سرم آمد
داد زدم: مهسا چی شده؟
خانومم در حالی که دستش جلوی دهانش بود از میان انگشتانش صدای لرزانش
به گوشم رسید: اینجا یه آدم تیکه تیکه شده دفنه!
پیرمرد با تبری که دستش بود از پشت سر بهم حمله کرد سریع متوجه شدم.
و جاخالی دادم اما دستم کمی زخمی شد.پیرمردو حول دادم بسمت دیوار
و تا آمد دوباره حمله کنه دست خانمم را گرفتم و بدو بدو بسمت ماشین دویدم
پریدیم تو ماشین و با عجله سوییچ رو چرخوندم چند استارت خورد و طبق معمول
که همیشه در بدترین شرایط ماشین روشن نمیشه روشن نمیشد!
پیرمرد با تبرش شیشه ماشین رو آورد پایین و همین که دستشو برد بالا تا دومین
ضربش رو به مخم بزنه ماشین روشن شد و با یک دنده عقب سریع ازش دور شدم
پیرمرد با ناتوانی دنبال ماشین کمی آمد اما کم آورد و ما دور شدیم چند ثانیه بیشتر
نگذشته بود که بشدت خواب آلود شدم نگاهی کردم به خانومم دیدم بیهوش شده
فهمیدم تو غذامون عوضی قرص خواب آور شدید ریخته همینکه خواستم بخودم
بیام چشمام روی هم رفته بود کار از کار گذشته بود…!
وقتی چشمامو باز کردم دوباره داخل کلبه بودم به یک صندلی بسته شده بودم
دهانم هم بسته بود نمیدونستم چه اتفاقی افتاده و خانومم کجاست؟!؟
چند لحظه ای گذشت تا اینکه پیرمرد از داخل اتاق بیرون آمد با خنده ای شیطانی
همه چیزو بهم فهموند.کمربندش رو سفت کرد و دوباره به اتاق برگشت
چند لحظه بعد خانومم با صورتش که از اشک قرمز شده بود و دهانش مثل من بسته
بدنش کاملا برهنه و کبود شده بود از عصبانیت تنم میلرزید پیرمرد خنده هاشو بیشتر
کرد سپس کشون کشون خانومم رو بسمت زیر زمین برد آنجا دو زن بدبخت دیگر
بودند که مثل ما قربانی شده بودند!پیر کفتار زنها رو فلج میکرد
و در زیر زمین نگه میداشت مردها رو تکه تکه و قسمتی رو برای کباب بر میداشت
و مابقی رو زیر کلبه دفن میکرد.میدونستم چه سرنوشتی در انتظارمه
لحظه ای بعد پیرمرد از زیر زمین به بیرون آمد و در را قفل کرد.
چاقوی کهنه و زنگ زده ای از جیبش بیرون آورد و بسمتم آمد یک لحظه بعد
آرام آرام شروع به بریدن گردنم کرد خون مثل فواره از گلوم بیرون میپاشید
و از شدت درد گریه میکردم تا سرم کاملا از تنم جدا شد
آخرین چیزی که از دنیا دیدم چهره جنون وار پیرمرد بود که چاقوی خونین رو
بروی زبانش کشید و دوباره در جیبش گذاشت.سپس چشمام برای همیشه بسته شد!
فردای آنروز مهسا وقتی چشماشو باز کرد تمام تنش کوفته شده بود
و سرما تا استخوانش نفوذ میکرد دو زن دیگری که بشکلی همسلولیش بودند
مثل روح پوستشون رنگ نداشت و زیر چشماشان سیاه و کبود بود
با نگاهشان بی صدا با مهسا حرف میزدند.دقایقی بعد پیرمرد که معلوم بود
تازه از خواب بیدار شده وارد زیرزمین شد دستان مهسا رو باز کرد
و همین که خواست پایش رو باز کنه مهسا پیرمرد رو حول داد و کشان کشان
بسمت بیرون زیر زمین رفت پیرمرد با خونسردی آرام دنبالش راه افتاد
هنوز آفتاب درست درنیامده بود مهسا چند قدم بیشتر از کلبه دور نشده بود
که سگ حار و وحشی پیرمرد بدنبالش پارس کنان دوید و چون مهسا نمیتوانست
بدود گرفتار سگ شد و سگ با دندانهای تیزش پای مهسا رو غرق خون کرد
پیرمرد خندان گفت: ایندفعه پاتو به عنوان صبحانه خورد دفعه ی دیگه خودتو
میدم بخوره اگه بخوای فرار کنی.سپس موهای مهسا رو دور دستش پیچید
و بسمت زیر زمین کشون کشون بردش!
وقتی به زیر زمین رسید دید هیچکدام از آن دو زن داخل زیرزمین نیستند
همین که برگشت تبر وسط سینه اش فرود آمد و به داخل زیر زمین افتاد
زن اولی دست مهسا رو گرفت و بسمت بیرون کشیدش
زن دومی هم در زیرزمینو بست و قلفشو زد.
هر سه هراسان دنبال ماشین بودند که پشت کلبه پنهان شده بود
اما سوییچ دست پیرمرد بود!
سگ پیرمرد هم زنجیرش بسته بود و نمیتوانست کاری کند
فقط تهدید کنان پارس میکرد…
نمیتوانستند جایی بروند مهسا دنبال شوهرش میگشت
اما اثری ازش نبود.فقط موبایلش روی میز بود که اونم آنتن نداشت!
مجبور بودند منتظر بشوند تا کسی بیا چون پاها همه زخمی بود و نمی توانستند
درست راه بروند…نیم ساعت بعد یک کامیون از راه رسید
همه فریاد زنان داد زدند: کمک..کمک
مرد میانسالی از کامیون پیاده شد و هراسان داخل کلبه آمد.
مهسا تند تند کمی از قضایا را گفت: مرد سری تکان داد و کشان کشان
مهسا رو سوار کامیون کرد و گفت: من فقط یک نفر جا دارم اینو میرسونم بعد
میام کمک شما؟!؟؟
مهسا داخل کامیون نشست و مرد به داخل کلبه برگشت
چند لحظه بعد دوباره برگشت و راه افتادند مهسا نمیدانست چه خبره
و چه اتفاقی براش داره می افته اما چاره ای جز اطمینان نداشت
مرد هیچ حرفی نمیزد فقط رانندگی میکرد مهسا گفت: جاده اونطرفه
برای چی از اینور میرید؟
مرد پاسخ داد: یه میانبره!
مهسا با نگرانی در فکر بود که ناگهان چشمش بروی داشبورد افتاد و
عکسی که داخلش همان پیرمرد بود و دست بر گردن همین مردک انداخته بودو دید
تازه فهمید که از چاه درآمده و به چاه دیگری افتاده!
اما دیگر دیر شده بود آنها به خانه ی مردک رسیدن
مهسا فریاد زد: دزد عوضی تو منو دزدیدی؟تو هم با اون پیرمرد دست داشتی؟
مرد خنده ای کرد و گفت: درست حدس زدی خانوم خوشگله تو حیف بودی
باسه اون پیرمرد و حالا دیگه واسه منی همین که مهسا خواست حرکتی کنه
مرد اسلحه اش رو در آورد و گفت: حرف زیادی بزنی میکشمت
سپس از ماشین پیاده شدند و مهسا را داخل اتاقی بدون پنجره حبس کرد
و گفت: من برمیگردم حساب دوستاتو برسم و اونجارو گرد گیری کنم .
بعد میام سراغت و باز خنده ای دیگر کرد!اما مهسا اینبار زرنگی کرده بود
و موبایل را آورده بود و جالب اینکه آنجا آنتن میداد مردک فکر آنجارو نکرده بود
صدای حرکت کامیون آمد مهسا سریع شماره پلیسو گرفت و همه چی را گفت:
لحظاتی بعد مرد اسلحه بدست بالای سر دو زن بود و آماده شلیک که
ماموران سر رسیدن و دستگیرش کردند بعد هم آمبولانس آمد و جسد پیرمرد رو بردند
مهسا هم نجات یافت و بعد از چند وقت پاهاشم خوب شد اما جنازه شوهرش قابل
شناسایی نبود و قاطی تکه چند نفر شده بود…

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

زوجی از« بریتیش کلمبیا» به طرف « سن دیگو» بهمراه سگ شان در حال سفر بودند و زمانی که در« کالیفرنیا» توقف کردند، براي استراحت چادری برگزار کردند. شبانگاه به خواب رفتند، ولی ساعت یک نیمه شب با نوایی از خواب بیدار شدند.نجوایی مرموز که آنها را هراسناک کرده بود به گوش می رسید و به آنها ميگفت :« و آنگاه که قدیسان ظاهر میشوند ». بعد از چند وقتی این اواز تبدیل شد به این عبارت:« زمانیکه در این جا می خوابید به من بی حرمتی می کنید و زمانیکه به من بی حرمتی می کنید، به تفنگداران آمريکا بی حرمتی می کنید.»بعد از چند وقتی این نوا آغاز به هجی کردن حروف کلمه ی« فرار» کرد و این زوج بیمناک با سرعت تمام از آن جا گریختند. صبح روز بعد به همان مکان بازگشتند و وسایلی که جا گذاشته بودند را با خودشان بردند.ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم، مشغول رانندگی به طرف منزل بودم. من در« بیگو» واقع در شمال جزیره« گوام» زندگی می کنم. از آنجایی که عمیقاً خوابآلود بودم. ضبط خودرو را روشن کردم تا احتمالا خوابم نبرد. بعد کمی سرعت خودرو را بالا بردم، آنچنان که سرعتم از حد جایز بالاتر رفت. اواسط راه بودم که یک دفعه دختربچه ای را کنار جاده دیدم.سنگینی نظر خیره اش را کاملاً روی خود حس می کردم. در حالی که از سرعتم کاسته بودم، از خود می پرسیدم که دختربچه ای به آن سن و سال در آن زمانی شب کنار جاده چه ميکند ، می خواستمدنده عقب بگیرم که یک دفعه حس کردم شخصی نزدیکم حضور دارد. هنگامی که از آیینه، نگاهی به عقب انداختم، نزديک بود از شدت ترس سکته کنم؛ به دلیل آن که همان دختر بچه را دیدم که صورتش را بهشیشه پشت خودرو چسبانده بود. اول خیال کردم که دچار توهم شده ام، در نتيجه پس از کلی کلنجار رفتن، مجدد از آیینه نگاهی به عقب انداختم، ولی زمانیکه چیزی را ندیدم، تا حدی خیالم راحتشد. هنگامی که به کنار جاده نگاهی انداختم، آن جا هم اثری از دخترک ندیدم. آیینه خودرو را رو به بالا قرار دادم تا بار ديگر با آن صحنه های وحشتناک روبرو نشوم. هرچند، هنوز هم همان حس عجیب همراهمبود، حس می کردم تنها نیستم. با ناراحتی و تا حدی هراسناک ، سریع به طرف خانه به راه افتادم و خدا خدا می کردم که پلیس در این حین به دلیل رانندگی با سرعت غیر مجاز دستگیرم نکند.طولی نکشید که آن حس عجیب را از یاد بردم و از اینکه به منزل خيلي نزديک شده بودم، تا حدی حس ارامش می کردم ولی…درست زمانیکه در برابر راه ورودی منزل مان رسیدم، همان حسعجیب که این دفعه عجیب تر از قبل بود به سرغم آمد. هنگامی که به طرف پیاده رو نگاهی انداختم، دخترک را آن جا دیدم؛ وی کنار پیاده رو نشسته بود و به من لبخند میزد ! من که از فرط تعجب شوکه شدهبودم، یک دفعه کنترل خودرو را از دست دادم و با درخت در برابر منزل برخورد کردم.در حالی که بی خود و بی جهت فریاد می زدم، از پنجره خودرو به بیرون پرتاب شدم. در اثر داد و فریادهایم، پدر و مادرم و همسایه ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چهقرار است. اول پدر و مادرم به دلداریم پرداختند ولی هنگامی که کل داستان را برایشان تعریف کردم، پدرم به سرزنشم پرداخت که به چه دلیل آبروریزی به راه انداخته ام، همسایه ها را از خواب پرانده ام وخودرو را درب و داغان کرده ام. ولی من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام. چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را دیده بودم. در آن جا زیر علف ها، یک صلیب کوچک را پیداکردم. ظاهرا در آن نقطه سالها قبل دخترک بهمراه خانواده اش در اثر یک حادثه رانندگی کشته شده بود. اما مطمئن نیستم، ولی خیال می کنم که آن شب، وی تصمیم داشت سوار ماشینم شود. هیچوقتآن شب کذایی را از یاد نمی برم و از بعد از آن هر وقت که شب، دیر وقت به منزل بر می گردم، شخصی را همراه خود میبرم.

متن چهل روز گذشت پدر بزرگم

روایت هایى که در این بخش مى خوانید، گزارش هاى ادعایى خوانندگان مجله ى «فورتین تایمز» (نشریه ى معروف ویژه ى موضوعات پارانرمال) است و طبیعتا درستى ادعاهاى آنها اثبات نشده است.ویکتوریا رایس-هیپس (Victoria Heaps-Rice – (ناتینگهام شایر، انگلستان 1379/2000 –21/1991 مه 11 روز صبح 2:14 ساعت اردیبهشت 1370من با اتومبیل درحال بازگشت از خانه ى یک دوست بودم. احساس خستگى نداشتم چون تا یک ساعت پیش از آن، خوابیده بودم. از مسیر مشخص و همیشگى یعنى از «خیابان بلایث» (Road Blyth (به سوى منزل مى راندم. هزاران بار از این مسیر گذشته بودم. از آن خیابان که توسط چراغ هایى روشن شده بود، گذشتم و به منطقه ى حومه ى شهر رسیدم.حدودا یک ونیم کیلومتر جلوتر، به «صومعه ى هادساک» (Priory Hodsock (رسیدم که ناگهان در نور چراغ هاى اتومبیل دونقطه ى قرمزرنگ دیدم. حدودا 140متر با من فاصله داشت. آن دونقطه ى قرمزرنگ متعلق به یک سگ بسیار بزرگ بود. به همین دلیل سرعتم را بسیار کم کردم. شبیه به چیزى بود که از جهنم بیرون آمده باشد. سطح بدنش بسیار درخشان بود و موهاى کوتاهى داشت. شبیه به سگ هاى نژاد «Great Dane «بود اما این سگ دست کم 50سانتى متر از این نژاد قد بلندتر بود. گوش هایش ایستاده بودند و به نظر مى رسید چیزى نسبتا بزرگ را در جاده به دنبال خود مى کشد.من در تمام طول زندگى ام با سگ ها زندگى کرده ام اما هرگز سگى به این شکل ندیدم. وقتى که ایستاده بودم تا سگ از جاده خارج شود، چراغ هاى یک اتومبیل را دیدم که از روبه رو به من نزدیک شد. این ماشین مستقیم به سمت من آمد و کنار اتومبیل من توقف کرد. پنجره ها را پایین آوردیم. آقاى راننده از من پرسید که آیا مشکلى برایم پیش آمده؟ من هم از او پرسیدم که آیا آن سگ بزرگ را جلوى فیات پانداى من مى بیند؟او ناگهان فریاد زد: «یا عیسى مسیح!» و بعد تخت گاز ازآنجا دور شد. من دوباره به جلوى خودم نگاه کردم اما دیگر خبرى از آن سگ وحشتناک نبود. با آخرین سرعت ممکن، خود را به خانه رساندم. بعدها کمى در مورد این سگ تحقیق کردم. نمى دانم که آیا کشفم به این اتفاق ارتباطى دارد یا نه اما متوجه شدم که یک گور در نزدیکى این صومعه قرار داردمن در یک مزرعه در سارِى کار و درون یک تریلر زندگى مى کنم. یک شب صدایى عجیب در بیرون تریلر شنیدم. وقتى که در تریلر را باز کردم، حسى عجیب بر من مستولى شد و سر جایم میخکوب شدم. هوا به نظر سردتر مى رسید و من شروع به لرزیدن کردم. چیزى درون درختان حرکت کرد. سپس یک خفاش از میان شاخه ها بیرون پرید و بعد ازآنکه درست از جلوى صورت من گذشت، پروازکنان دور شد. متوجه شدم که دیگر در آن نقطه میخکوب نیستم و به درون تریلر بازگشتم. حدود یک ساعت بعد، وقتى که داشتم براى خواب آماده مى شدم، صداى بنگ کوبیده شدن چیزى به بدنه ى تریلر بلند شد. سپس یک بنگ دیگر در دیگر سوى تریلر شنیدم. از روى تختم پایین پریدم. تفنگم را برداشتم و از پنجره ى در بیرون را نگاه کردم. بعد از چند لحظه که به نظرم چند ساعت طول کشید، بالاخره آن «چیزى» را دیدم که به بدنه ى ماشین کوبیده مى شد. شکلش به صورت یک سگ بزرگ سیاه رنگ تغییر پیدا کرد که چشمانى سرخ رنگ داشت.در را با لگدى باز کردم و به سوى آن شلیک کردم. گلوله به بالاى پاى عقب او برخورد کرد. این سگ باحالت کمى لنگ لنگان ولى سرعتى که اصلا قابل مقایسه با یک سگ معمولى نبود ازآنجا دور شد. دیگر آن را ندیدم. این اتفاق حدود ساعت یک نیمه شب شروع شد اما پایانش را نمى دانم، چون به درون تریلر بازگشتم و بلافاصله خوابیدم.

متن پدرم چهل روز گذشت

زن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنها بدهدو با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفت .تابستان 1383 زن وشوهر جوانی در یکی از شعب دادگاهها خانواده حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی اعلام کردند .شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با هم هیچ مشکلی نداشتیم ولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطر مشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر مرا به عقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی را دیدم .در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب که بیدار شدم متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد .دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،متوانند ظاهر بشوند ) در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها رفتند .جای دیگر یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند . غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد .من با این گربه 5 سال جنگیدم تا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی برویم. دعانویس مشهدی از ما زعفران – نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست. او به کوزه چاقو می زد زمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسیدم .او گفت جن ها را از بین برده است . همان شب گربه بزرگ سیاه در حالیکه چوبی در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال یک گربه تبدیل به 14 گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم. در قزوین پیر مردی با ریش های بلند.در چالوس پیر مردی .در روستای خاتون لر. در تهران و…. حتی 40 هزارتومن پول دادیم و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومن از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم. در این 12 سال 10-15 میلیون تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت. حتی در بیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه نداشت. حتی دعا گرفتم. جن ها کیف دعا را برداشتند و چند روز بعد کیف خالی را در گردن دخترم انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیون بود او روی دو پا راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثل آدم حرف می زد اما گربه های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند.از زندگی با شوهرم راضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند که از همسرم جداشوم .اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به من می گفت از شوهرت طلاق بگیر او شیطان و بد دهن است به تو خیانت می کند . شبها که شوهرم می خوابید آنها مرا بالای سر شوهرم می بردند به من می گفتند اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب ما میشوی اما اگر جدا نشوی کتک خوردنها ادامه دارد . آنها دو راه پیش پایم گذاشتند به من گفتند نزد دعانویس نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا . آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی نمی ترسیدم چون از من حمایت می کردند .آنها مرا به عروسی هایشان می بردند فضای عروسی هایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه بود در عروسی ها گربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی آنچنانی از میهمانان می شد آنها به من طلا و جواهرات می دادند .در حالیکه ساز و دهل نمی زدند اما صدای آن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرف می رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسی شان زمین تا اسمان فرق داشت .محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضایی مه آلود و کثیف که معلوم نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست و گربه های کوچک همه روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای شوهرم شاید 20 ثانیه می گذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرون می زند .زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها عمیق بود اما تعداد زخمها کمتر بود . گاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک دستور می داد آنها خراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت مرا با این خراشها شطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند . شبهایی که قرار بود کتک بخورم کسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند. آن ها سه سال مدام به من می گفتند باید از شوهرت طلاق بگیری .در حالیکه دختر بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا حد بیهوشی کتک زدند.در 9 ماه بارداری بارها آنها به من حمله می کردند تا بچه را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبها همسرم بالای سرم می نشست تا آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنم کشیده می شد را می دید وکاری نمی توانست بکند .زمانی که منزل مادرم می آمدم جن ها با من کاری نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرم میگذاشتم آنها اذیت وآزار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالای سرت می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا آنها کشته شوند. نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید بدن من به شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به همراه اثاثیه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است. صبح که از خواب بیدار شدم دیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما رفت وآمد داشت .یکبار برادرم آمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمام نمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز کرد می بیند من در حمام زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئی رفته بودم و تا 3 ساعت بیرون نیامدم. خواهرانم که نگران بودند در را بازکرده و دیدند تمام بدنم چنگ خورده و جای خراش است . گربه بزرگ دوپا علاقه زیادی به من داشت او فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصب داشت و اگر کسی به من توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در می آورم . همیشه همه می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت و تعصب جن ها بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها که قرار بود جایی دعوایی شود من خودم را قبل از آن میرساندم تا جلوی دعوا را بگیرم .همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند .یکبار از آنها خواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم اوردند اما گفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا در جیبش گذاشت وبه همه نشان داد .جن ها آمدند آنرا بردندوبه من گفتند لیاقت نداری . دیگر کم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون از منزل می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان و بسیار زیبا با موهای بلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش می پوشید از اوپن آشپزخانه وارد منزلمان می شد .دختر کوچکم او را دیده و ترسیده بود.روی چکمه هایش از پونز پوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرت این زن حیرت اور بود او بدون انکه چیزی بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام می داد حتی دکور منزل را تغییر می داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من در منزل روسری به سر داشتم اوهم روسری به سر داشت.او در منزل همه کارها را می کرد اما وارد آشپزخانه نمی شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکه همسرم به خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد و آن را مانند اولش کرد. زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش را می دهد و همسرم به زندان افتاد. این روزهای آخر سه زن ویک مرد به سراغم آمدند و در اتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام می شد گربه ها می آمدند .از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم دیگر توان مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس کردم بویی عجیب بود می فهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و کتک می زنند. ناگهان بیهوش می شدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای زیادی می خوردم اما خودم چیزی نمی فهمیدم.صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سه چنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود . در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد. زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگر مرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زن جوان گفت : رای طلاق را دوماه بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ من آمدند ومرا وحشتناک کتک زدند طوریکه روی بدنم خط ونشان کشیدند. با همسرم قرار گذاشتیم ساعت 19 عصر روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و حضانت دو دختر م به همسرم سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزد دعانویسی برد. مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را می برند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند.خانواده ام گفتند تو که 12 سال صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری که جای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای سرم را کنده بودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به سمت من دوید اما آنها دخترم را زدند.پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند بار به منزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها با عصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند. بعد از طلاق که به خانه پدرم به همراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آیند ومرا نمی زنند. تا چند وقت احساس دلتنگی به آنها دارم اگر بخواهم می توانم آنها را ببینم .نظر کارشناسان این است که این زن مشکل روحی و روانی داشته و در خواب با چنگ زدن باعث جراحت و زخم صورت و بدنش می شود و هم اکنون زن مذکور در تیمارستان بستری است .

متن پدرم چهل روز گذشت

جن داستانی ترسناک درباره دو پسر جوان است که شبانه در یک مزرعه ذرت چیزی وحشتناک می بینند.دو پسر جوان به نام های ترور و ویل وجود داشتند. آنها بیشتر تعطیلات تابستانی خود را در مناطق مختلف شهر سپری می کردند و به دنبال کارهایی بودند که انجام دهند.یک شب گرم اوت ، پسران در کنار جاده اصلی روی حصار نشسته بودند. در کنار جاده یک مزرعه ذرت وجود داشت. ناگهان ، ترور چیزی را در آن زمین دید. در تاریکی ، تشخیص آن دشوار بود و او فکر می کرد یک حیوان عجیب و غریب است.او دوست خود را صدا كرد و به سمت چهره عجيب و غريب اشاره كرد. پیش خود گفت شاید او بتواند آن را ببینید. او مطمئن نبود ، اما چیز مرموز شبیه انسانی به نظر می رسید.پسران سر خود را بالا بردند و با دقت نگاه کردند. آن موجود عجیب از سیاهی بیرون آمد و آرام آرام به لبه زمین رسید.ترور و ویل به هم نگاه می کردند ، متعجب بودند.ویلی پرسید: “این چی بود؟”پیشنهاد ویژه
میخوای بدونی چطور میشه بلیط هواپیمارو ارزان خرید؟
یکی بخر دو تا ببر ! (مرکز باروری و درمان ناباروری)
بیش از ۱ میلیارد تومان جایزه نقدی* بدون قرعه کشی
ترور پاسخ داد: “نمی دانم”ترور و ویل سعی کردند فرار کنند ،اما آن موجود زودتر به آنها رسید و دستش را روی شانه ترور گذاشت ترور چرخید و خود را مستقیماً روبروی آن چهره منفور دید که به آن خیره شده است. او فریاد وحشتناکی کشید.پوست پوسیده روی صورت آن در جاهایی کنده شده بود و استخوان زیر آن آشکار بود. برای لحظه ای ، فقط با سکوت به ترور خیره شد. سپس ، ناگهان بازوی او را گرفت. ترور احساس کرد که ناخن های آن در حالی که از چنگالش بیرون می آمد ، درون گوشتش می رود.این دو پسر از حصار بیرون پریدند و از جاده فرار کردند و با وحشت فریاد کشیدند تا زمانی که به خانه های خود رسیدند. آنها سعی کردند به والدین و دوستانشان در مورد چیزی که آن شب دیده بودند ، بگویند ، اما هیچ کس حرف آنها را باور نکرد.وقتی صبح روز بعد ترور از خواب بیدار شد ، خراشهای روی بازوی او هنوز آنجا بود. بعد از گذشت چند روز ، حالش بدتر و بدتر شد. ترور بیمار شد و والدینش او را به نزد پزشک بردند. پزشک پس از معاینه بازوی او ، به پسر گفت که آلوده است و به او قرص هایی داد که مصرف کند.متأسفانه شرایط ترور رو به وخامت رفت. عفونت به کل بازوی او سرایت کرد و مدت زیادی نگذشت که گوشت وی پوسیده و از بین رفت. او را به بیمارستان منتقل کردند اما پزشکان نتوانستند کاری انجام دهند ، هیچ درمانی وجود نداشت. این عفونت در کل بدن او گسترش یافت.به نظر می رسید که دیگر کاری از کسی بر نمی آید، او هر روز بدتر و بدتر می شد. پدر و مادرش فقط می توانند در كنار او بنشینند و گریه كنند ، هنگام تماشای پسر محبوبشان كه به آرامی در حال پوسیدن در مقابل چشمانشان بود.در روزی که سرانجام ترور درگذشت ، ویل به بیمارستان آمد تا او را ببیند. وقتی پسر وارد اتاق بیمارستان شد و دید که ترور در رختخواب است ، او وحشت کرد. دوستش دقیقاً شبیه آن موجود وحشتناک بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *